زمانیکه انسان خودرا در دنیا می یابد شاید کودکی باشد که به دنبال وسیله ای برای چنگ زدن و ایستادن است و شایدهم نوجوانی که به آرزوهای خود تکیه کرده است وآنقدر در آنها غرق میشود که گاهی احساس میکند همه چی فرار بی فرجام...
این روزها از هرزمانی تنهاتر شده ام...انقدر درمانده ام که جسم و روح را مجال هیچ تحرکی نیستدر خواب خود خوابیده ام و در قهقهه های پنهان گریه ام میخندم...پشت دیوار کوتاه غرور نشسته ام و به افق بلند زندگی فرار بی فرجام...